گاه من


کسی یک چوب جادوی اضافه ندارد؟!

چقدر وسیله بیخود و به درد نخور

چرا کسی به فکر حیاط نیست!؟

چقدر آدم بیخود و به درد نخور

چرا کسی به فکر حیات نیست!؟


فهیمه

... اگر از راه برسد ...

چه خواهم كرد اگر از راه برسد

آن كه عمری در انتظارش بودم؟

حياط برف‌پوشيده‌ام امروز

زيباتر از آن است كه

زير قدم‌هايش آشفته شود...

                                                      {علي مولوي}


فهیمه

رها رها رها من...

خيلي خوبه كه اين دنياي مجازي هست، آدماي مجازي وجود دارن، ارتباطاي مجازي هستن، خيلي

خوبه كه فيلما هستن، كه موسيقي هست، كه نوارا و سي دي‌ها هستن، خيلي خوبه كه كتابا

هستن، خيلي خوبه كه تئاتر هست،‌ كه مجله‌هاي خوب، عكساي خوب هستن....حتي خيلي خوبه

كه كار هست، كه خيلي كار هست، تا انقدر خسته‌ات كنه كه فرصت نكني با آدما ارتباط برقرار كني و

از كارهاي مسخرشون دو تا شاخ گنده رو سرت دربياد... يا براي وقتي حوصله هيچكدوم از اينا رو

نداري؛ خيلي خوبه كه خواب هست...

امروز از اون روزاييه كه آدما دوباره بهم ثابت كردن بايد بي‌خيالشون بشم...

رها رها رها من...


فهیمه

به آستان من خوش آمدی

اولین پستی که اینجا گذاشتم درمورد این بود که هرچیزی تلاش میکنه تا خودش رو

ثابت کنه، ما هم از نوشتنمون همین هدف رو دنبال میکنیم، که از یاد نریم، که

خودمون رو به اثبات برسونیم، که جاودانه بشیم، «تا کلامش پر کند ذهنت را گاه

 که فراموشش میکنی» .....  

حالا دوباره دارم مینویسم، اما اصلا نه به این منظور .... توضیحش سخته ... شاید

بعدتر راحت‌تر بشه توضیح داد ....


فهیمه

///...///

اعتماد نداریم

حتی  شما دوست عزیز!


فهیمه

....هندونه....

دلمون هندونه

فکرمون هندونه

روحمون هندونه

با یه دست سرنوشت یکیشو برداریم بسه.

                                                                                «حسین پناهی»


فهیمه

 

وقتی وسط یه دریای بزرگ

در حال غرق شدن باشی، 

برات فرقی نمیکنه دستی که میخواد نجاتت بده

از کدوم ساحل باشه/


فهیمه

گاه خيانت....

این روزها

با هرکه دست میدهم

فکر میکنم آنقدر دوست بوده ایم

که حالا وقت خیانت است./

                                                نصرت رحمانی


فهیمه

بی......

بی گاه است

و من

در بی جایی مکان

بی هرگونه احساسی

تاب میخورم

و اوج

و فرود....

من

یک «بی» مطلقم./


فهیمه

لعنتی ها..........

 

 

خاطره ها ... خاطره ها ی لعنتی.... با اجازه کی به ذهنم وارد میشید؟ مگه چندبار باید بهتون

 

گفت برید گورتون رو گم کنید؟ چه جوری باید بهتون بفهمونم ازتون حالم به هم میخوره؟ چرا

 

 یهومثل ملخ هجوم میارید به ذهنم؟ تا همین حد پریشونی بس نیست؟ دلتون میخواد چیو تماشا

 

 کنید؟ مگه  تاحالا یه آدم درمونده ندیدید؟ خاطره های لعنتی.... تا کی باید تحملتون کنم ؟ از

 

هر ثانیه و هر فرصتی برای هجوم استفاده میکنید! برید .... خواهش میکنم برید گورتون رو

 

 گم کنید.... خواهش میکنم برید..................


فهیمه